حدود 4 سال پیش, جایی مهمان بودم. خانم خانه ماشالله در حرفه ی دروغ, گویی دکترا از آکسفورد گرفته بود. به من جوان هم رحمی نمیکرد و از خواستگارهای خودش در دوران جوانی شروع کرد تا اینکه رسید به یکی از خواستگارهای دخترش. اینحا بود که دیگر نتوانستم طبق عادت زشتم, جلوی خنده ام را بگیرم, و یک آبرو ریزی شد, بیا و ببین. اصلا قضاوت با خود شما: خنده ی من مایه ی آبرو ریزی بود یا کذب گویی های شاخدار آن حاج خانم ؟؟ . میگفت خواستگار دخترم یک خلبان بود که ما به این ازدواج راضی نبودیم, و او برای اینکه رضایت ما را جلب کند, روزانه با هواپیما از بالای منزل ما رد میشد و برای دخترم چند صد شاخه گل میریخت !!!
این زن در دروغگویی ابایی نداشت و هرچقدر هم مدرک و سند میاوردیم تا بلکه از رو برود, اما باز انکار میکرد و کذبی مافوق آن میداد !
پیش خود گفتم, آخر مگر میشود ؟؟ این خانم خودش که میداند دروغ میگوید. ما هم که میدانیم. خودش هم میداند که ما هم میدانیم. پس خدا نکند روزی بخواهد در برابر یک جامعه سخن بگوید.......
اضافه نوشت:
- با عرض معذرت, تصویری مربوط به این مطلب پیدا نکردم, ناچار شدم یک عکس بی ربط بگذارم تا حداقل جای عکس خالی نباشد.
- موسیقی بلاگ هم قطعه ی آوازی "در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست" از گروه مستان در آواز بیات اصفهان
سرنوشت
میگفت پدرم راضی نیست بدین خاطر که میگوید پول ندارد, مادرم خوشش نمی آید ازش چون تحصیل کرده نیست, برادرم موافق نیست چون غریبه است, خواهرم مخالف است چون خوش قبافه نیست. یعنی واقعا کسی یافت میشود که همگی از تمامی جنبه هایش خوششان بیاید ؟؟ من که میگم اصلا و ابدا....... . حالا این وسط تکلیف چیه ؟؟؟ چه زندگی هایی که با نظرات شخصی دیگران سر میگیره و چه زندگی هایی که به همین سبب از هم میپاشه و حتی اصلا سر نمیگیره.
مرا یاد داستان کل فتح الله اصفهانی می اندازد که پدرم بارهای بار در دوران بچگی برایمان تعریف کرده بود, بطوریکه این داستان ملکه ی ذهن همه ی افراد خانه ی ما شده است:
کل فتح الله, مردی بود معتمد میان مردم در اصفهان قدیم. با آبرو زیست و پاک هم از دنیا رفت. روزی دو جوان خدمت عیال وی رسیدند و از امانتی که سالها پیش به کل فتح الله داده بودند پرسیدند. زن ابراز بی اطلاعی کرد و از آنها خواست تا عصر پنج شنبه در گورستان وادی السلام بر مزار کل فتح الله بروند و او را سه بار صدا کنند تا وی جوابشان دهد. دو جوان نیز چنان کردند اما هیچ پاسخی از قبر بیرون نیامد !!! سپس نا امید, راه بازگشت به منزل در پیش گرفتند. شب شد و کل فتح الله به خواب عیالش آمد که به آن دو جوان بگو من دیگر در قبرستان وادی السلام نیستم و مرا به برهود منتقل کرده اند, فقط بخاطر یک حرف: "سالها پیش خانواده ای قصد داشتند دختر همسایه ی خودمان را برای پسرشان بگیرند و برای تحقیق به نزد من که معتمد شهر بودم آمدند. آن روزها بین تو (عیال) و زن همسایه (مادر دختر) اندکی شکراب بود و بهمین خاطر من به آن خانواده جواب دادم از این دختر چیزی نمیدانم. آنها پیش خود گفته بودند وفتی کل فتح الله که همسایه شان میباشد میگوید چیزی نمیدانم, شاید ایرادی داشته باشد, پس بهتر است صرف نظر کنیم. و دخترک هنوز در خانه بدون شوهر مانده است و تا زمانیکه رضایت وی نباشد من همچنان در برهود دفن هستم".
زن, آشفته از خواب برخواست و صبح زود به نزد دخترک رفت برای حلالیت. دحترک معصوم نیز بدون درنگ گفت من از کل فتح الله هیچ ناراحتی ندارم و او را حلال میکنم.
شب باز کل فتح الله به خواب زن آمد و گفت: همان لحظه که دختر مرا حلال کرد, از برهود به وادی السلام منتقل شدم و به آن دو جوان بگو پنج شنبه عصر به دیدارم بیایند.
اضافه نوشت: در حکایات و داستانها گاهی صحت و سقم آن مهم نیست, بلکه تنها نکته ی پند آموز آن با ارزش است.
- درگذشت استاد بزرگ سنتور ایران فرامرز پایور را به جامعه ی موسیقی تسلیت میگویم. روانش شاد.
- موسیقی بلاگ: فطعه ی کویر از کیهان کلهر
حجاب اجباری
دیدن تصاویر ورزشکاران بانوان کشورمان در عرصه های بین المللی به قدری مرا ناراحت میکند که حیفم می آید مطلبی در مورد آن ننویسم. خوب به این عکسها نگاه کنید و ببینید به شما چه احساسی دست میدهد ؟؟ لابد خیلی از ماها وقتی زنان برقه پوش طالبان افغانی را میبینیم٫ با خود میگوئیم اینها دیگر چقدر عقب افتاده اند !!! باور کنید دیدی که اغلب کشورهای دنیا نسبت به جامعه ی ما بخصوص در مورد زنان دارند هیچ تفاوتی با آن نگاهی که ما به طالبان داریم٫ ندارد. این را به یقین میگویم. از میان کمتر از ۳۰۰ کشور دنیا٫ ایران تنها کشوریست که حجاب در آن اجباریست و چنانچه مقامی یا توریستی از کشوری بیگانه قصد ورود به سرزمینمان را داشته باشد٫ مجبور است تابع قوانین جمهوری اسلامی باشد٫ در حالیکه این قضیه در مورد سفر مقامات ایرانی به کشورهای دیگر صدق نمیکند.
ورزشکاران بانوان کشورمان زمانیکه اختلاف مشهود و تحقیرآمیز در نوع پوشش لباس در عرصه های ورزشی را میبینند٫ براستی چه احساسی به آنها دست میدهد ؟؟ آیا واقعا طرز لباس ورزشی دیگر کشورها چه مشکلی دارد ؟!! چرا زنان و دختران ما میبایست در حین ورزش هم اینچنین اسیر حجاب دست و پاگیر باشند و نتوانند براحتی ورزش کنند ؟ با دیدن این تصاویر٫ هم دلم به حال آنها میسوزد و هم احساس شرمساری میکنم. دیدی که جامعه به بانوان دارد٫ کاملا توهین آمیز است. مثلا وارد جمعی میشویم و به همه دست میدهیم٫ اما از خانمها عبور میکنیم !! آیا این خوار و تحقیر کردن آنها نیست ؟؟؟ حتی در گرمای تابستان نیز ناچارند خود را بپوشانند و اینچنین اذیت شوند. شوربختانه این قوانین را مردها وضع کرده اند و زنان در آن تصرفی ندارند. کدام زن است که تمایل به حجاب اجباری دارد ؟؟ اگر کسی معتقد است که زنان خودشان حجاب را میپسندند٫ پس چرا حدود ۹۵ درصد از افرادی که از کشور خارج میشوند٫ پوشش شان تغییر میکند ؟
در کشوری که بزرگان و روشنفکرانی چون استاد دانشگاه٫ دکتر احمد زیدآبادی در زندان بسر میبرند٫ معضل بزرگ حجاب٫ خیلی کمتر به چشم می آید و مردم بیشتر به مشکلات فراتر از آن می اندیشند. بهرحال٫ بحث و گفتگو در این باب مفصل است و من بطور خلاصه٫ گریزی بر آن زدم. دوستان میتوانند با نظراتشان٫ مرا همراهی کنند تا پاسخگوی تک تک آنها نیز باشم.
موسیقی بلاگ٫ باز هم به سبب سرمای شدید هوا٫ یا بهتر بگوئیم فضا٫ تصنیفی است با نام "سکوت سرد زمان" در دستگاه ماهور. استاد شجریان (آواز)٫ جمشید عندلیبی (نی)٫ داریوش پیرنیاکان (سه تار)٫ مرتضی اعیان (تنبک)
زندگیتاحالا شده به زندگی دلخواه یا رویائی تون فکر کنید ؟ خب حتما بله ! .. البته منظورم رویاهای کاذب نیست. مثلا یه قصری داشته باشی تو کُره ی ماه و همیشه با ناز و نعمت به دیگر کُرات منظومه شمسی سفر کنید. منظورم یه زندگی ایده آل هست. به عنوان نمونه من خودم شخصا همیشه دوست دارم به قدری داشته باشم که زندگیم خیلی معمولی بچرخه و محتاج نباشم٫ یا بقول معروف همون زندگی درویشی خودمون.
تو جوامع امروزی٫ شاهد فاصله های طبقاتی زیادی هستیم٫ یعنی اینکه آدمهایی هستند که ثروت بی حد و اندازه دارند٫ و از سویی دیگه عده ی بیشماری از فقر٫ رنج میبرند. حالا با توجه به پاراگراف اول٫ اگه همه ی مردم به زندگی ایده آلی که تو ذهنشون هست بسنده کنند٫ دیگه شاهد اینگونه اختلافات آشکاری در جامعه نیستیم. نکته ی مهم اینه که لازم نیست حتما پولدار باشیم تا به دیگران کمک کنیم٫ بلکه میتونیم یه ذره اون برنامه های رویائی مون رو کاهش بدیم تا یه نفر دیگه از درد محتاجی فارغ بشه. هرچی کمک کنیم برمیگرده تو جیب خودمون. کاش میشد این ثروتمندان آهنگ وفا رو میخوندن و بهش عمل میکردن
(خوش خیالی هم حدی داره)
راستی زندگی رویائی شما چیه ؟؟؟ اگه دوست دارید جواب بدید !
آخر نوشت: چون این روزها٫ هوا بس ناجوانمردانه سرد است٫ موسیقی بلاگ رو قطعه ی "بیداد" از آلبوم "زمستان است" انتخاب کردم. استاد شجریان٫ علیزاده٫ کلهر و همایون
سازم را دستم گرفته و روی صندلی نشسته بودم تا خانم منشی اجازه ی ورود به کلاس دهند. صدای سازها که از کلاسها به بیرون می آمد٫ روانم را نوازش میداد. سرانجام فرمان دخول صادر شد. در کلاس را باز کردم و آرام نشستم. استاد که همچنان نی به دهن٫ مشغول تدریس بودند٫ فقط سری تکان داد. تصنیف دشتی موسم گل در حال نواختن بود و من از شدت لذت٫ گویی حس پرواز داشتم و با زمزمه ی آرام آن بر زیر لب٫ با خود می اندیشیدم یعنی میشود روزی من هم این قطعه را بزنم ؟؟!!! . استاد پرسیدند صدای نی را میتوانی در بیاوری ؟ جواب من هم این بود: هی.... تا حدودی ! . سپس ایشان به تشریح انواع صداهای نی پرداختند: بم٫ بم لطیف٫ زیر٫ غیس٫ پس غیس..... و همینطور میگفت و میگفت٫ در حالیکه بیشتر محو صدای شفاف ساز وی بودم. باز پرسیدند: چرا نی را انتخاب کردی ؟ گفتم٫ نی را خیلی دوست دارم٫ گرچه به تار هم علاقه دارم.. همین !
اکنون سالهای سال است از زمانیکه در محضر استاد تنوری در آموزشگاه موسیقی نکیسای شیراز بودم میگذرد و پس از آن نیز بصورت پراکنده از اساتید دیگری بهره جستم٫ اما هرگز نمیتوانم زحماتی که استاد تنوری در روشن نمودن جرقه ی نوازندگی ام کشیدند را از یاد ببرم. بر خود لازم میدانم که در این خانه ی مجازی٫ از لطف ایشان قدردانی ویژه ای کنم و اعتراف کنم که به استادم مدیونم. احترام به استاد و معلم چیزیست که هیچگاه نباید از خاطرها فراموش شود.
موسیقی بلاگ: ساز و آواز در دستگاه سه گاه. اساتید: تاج اصفهانی٫ شهناز و کسائی
یکشنبه صبح یکدفعه کیفم رو برداشتم و رفتم ایستگاه اتوبوس ویکتوریا در لندن و از اونجا با اتوبوس به سمت آمستردام هلند راه افتادم. اتوبوس پس از عبور از تونل مانش از طریق بندر داور Dover وارد فرانسه شد و آنجا ۴۵ دقیقه توقف در شهر لیل داشتیم و سپس به بروکسل بلژیک رفتیم و آنجا نیز یک ساعت استراحت کردیم تا اینکه نهایتا پس از ۱۱ ساعت به آمستردام رسیدم. دوستم آرش به اتفاق همسرش هستی به ایستگاه آمدند و شب را پیش آنها در منطقه ی "اوخس خیس" Oegrtgeest ماندم. فردای آن روز بعد از ظهر هم با قطار راهی پاریس فرانسه شدم تا شب در کنسرت استاد شجریان حضور پیدا کنم. در قطار هم با لپ تاپم به اینترنت وصل شدم تا احساس خستگی نکنم و در مسیر با دوست خوبم محمدرضا مظفری چت میکردیم که متوجه نشدم کی رسیدم پاریس !
متاسفانه در حالیکه قطار داشت وارد ایستگاه پاریس میشد٫ خبر درگذشت استاد بزرگ پرویز مشکاتیان به گوشم رسید که خیلی مرا متاثر کرد. با خود فکر میکردم امشب در کنسرت چه میگذرد ؟ خیلی نگران بودم و گویی هنوز باورم نمیشد که بقول دوست نازنینم عابدینی عزیز٫ خالق سر عشق از میان ما رفته است ! و همچنین در این اندیشه بودم که در بحث بعدی موسیقیایی ام با دوست عزیز تر از جانم مجید وفادار در باب این مصیبت چه بگوئیم !
خلاصه شب شد و به سمت سالن کنسرت در منطقه ی بلانش پاریس راه افتادم. بیرون از سالن مملو از جمعیت بود و اکثریت با شال و دست بند سبز آمده بودند. وارد سالن که شدم دیدم قاب عکس بزرگی از استاد فقید مشکاتیان روی سن گذاشته است با نواری مشکی رنگ در گوشه ی آن. پس از نیم ساعت تاخیر گروه برای اجرا بروی سن آمد. تاکنون استاد شجریان را اینچنین برافروخته ندیده بودم. مرگ استاد مشکاتیان٫ فضای سالن و حال و هوای گروه شهناز را کاملا تحت الشعاع قرار داده بود. استاد شجریان ضمن ابراز تاسف و تسلیت به جامعه ی هنر٫ خواستار یک دقیقه سکوت شد. قطعه ی آخر کنسرت نیز به یاد این استاد فقید٫ اجرای "همراه شو عزیز" بود که با اشک تعداد بیشماری از حاضران در سالن همراه شد. استاد شجریان پس از کنسرت نیز به ابراز احساسات مردم پاسخ داد اما بخاطر شرایط روحی خیلی زود آنجا را ترک کرد.
من نیز فردا در شهر پاریس گشتی زدم و شب با پرواز به لندن بازگشتم.
ما نیز به نوبه ی خود درگذشت استاد پرویز مشکاتیان را به خانواده ی ایشان و جامعه ی موسیقی تسلیت میگوئیم. موسیقی وبلاگ هم پیش درآمد سرانداز در بیات ترک از این شادروان است.
خاموشی٫ رمز بقا !!!
در آن آفتاب سوزان تموز٫ ناهار را که میخورند٫ تیر و کمان برمیداشتند و با پای برهنه از خانه بیرون میزدند. پرنده کُشی٫ سرگرمی بچه های دٍه ما بود. آنها به همه ی درختان گَز سر میزدند تا گنجشکهایی که لابلای شاخه ها آرام گرفته بودند را شکار کنند. گنجشکهایی که از پگاه خروس خوان تا ظهر به دنبال غذا برای فرزندانشان در تلاش بودند و در هنگام ظهر به استراحت میپرداختند. ولی.... ولی کُشته میشدند٫ بی آنکه گناهی مرتکب شوند٫ و بی آنکه محاکمه شوند. شاید تنها گناهشان این بود که بخاطر گرما و کمبود غذا٫ جیک جیک میکردند و این صدای آنها که بیشتر به نشانه ی اعتراض به وضع موجود روستا بود٫ موجب میشد تا بچه های دٍه از وجود آنها باخبر شوند و با تیر و کمان٫ و بعدها تفنگ بادی٫ به جانشان بیفتند. بعضی از گنجشکها هم از روی خوش شانسی یا بهتر بگویم بدشانسی٫ با آدمهای مهربانی طرف بودند که حاضر به قتل پرندگان نبودند و فقط در قفس زندانی شان میکردند و آنطور که خودشان لذت میبردند٫ با زبون بسته های زندانی برخورد میکردند.
در میان پرندگان٫ پرستو که ما آن را "پیلیسیر" مینامیدیم٫ از اصابت سنگ ریزه های تیرکمان به بدنشان در امان بودند٫ چرا که مادرانمان مُدام گوشزد میکردند پیلیسیرها سیّد هستند و اگر آنها را بکُشید٫ کور میشوید. (البته بعضا دیدم افرادی که کشتند اما کور نشدند). به نوعی میتوان گفت خون آنها رنگین تر بود٫ ولی بچه ها حتی با آن سن کمشان٫ هم به حرف مادرانشان گوش میدادند و هم احترام لباس پیلیسیر را نگه میداشتند. گرچه اکنون دیگر آن احترام لباس و ریش سفید هم از بین رفته است.
خلاصه این بود زندگی پرندگان گرسنه ی معترض در روستای ما که عمرشان در آنجا چه زود به سر می آمد٫ در حالیکه هنوز روز محاکمه ی آن بچه های تیرکمان بدست فرا نرسیده است !
راستی٫ هفته ی قبل چهارصدمین سالگرد محاکمه ی گالیله در دادگاه رُم ایتالیا بود. گالیله در آن محاکمه اعتراف کرد که زمین در حقیقت گِرد نیست و نتایج تحقیقاتش کاملا بی اساس بوده است. وی زمانیکه از دادگاه بیرون آمد با خیل عظیمی از هوادارنش روبرو شد که به او لقب خائن دادند. دانشمند گالیله هم در جواب آنها٫ در حالیکه صورتی شرمسار داشت٫ فقط به یک جمله اکتفا کرد: وقتی کلیسا میگوید زمین گرد نیست٫ یعنی گرد نیست !!!. پس بروید..... !
..........................
بچه ها میگن آپ کن ! باشه٫ چشم ! پس شروع کنیم به نوشتن.. خب از کجا شروع کنیم ؟؟؟
امروز نه نهار خوردم و نه شام. الان که ساعت یک شب هست٫ پنیر و خیار و گرجه از تو یخچال آوردم بیرون و خوردم. خلاصه تنهام !... لای کتاب "زبان شناسی کودکان" رو باز کردم٫ اما حس و حال کتاب خوندن نیست انگار. به آرشیو موسیقیم سری میزنم: آلبوم "دود عود"٫ از شاهکارهای استاد مشکاتیان با صدای دلنشین استاد شجریان نازنین و هم آوازی با کمانچه توسط شادروان استاد بهاری در دستگاه نوا....... چه حالی میده.... !!!
|
تا تو پیدا آمدی٫ پنهان شدم / زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
چون وصالت هیچ کس را روی نیست / روی در دیوار هجران خوشتر است |
حالا جوگیر شدم ساز بزنم ! اما این موقع ؟!! همسایه ها چی میگن ؟! البته امروز از رو دیوار همسایه٫ کلی توت چیدم ولی هیچی بهم نگفتن. پس کی به کیه٫ تاریکیه !
راستی بچه ها٫ تا بحال به شغل چوپانی فکر کردید ؟ چوپونا هی راه میرن و فکر میکنن و اینجور که من شنیدم٫ کلی هم از نظر روانی٫ روشون تاثیر منفی میذاره. شاید واسه همینه که اونا اغلب به نی روی میارن تا اندکی سبک بشن. فکرشو که میکنم٫ میگم من نی که بلدم٫ پس بهتره برم چوپون بشم. تازه صاحب گله هم شاید از من خوشش بیاد و دخترش رو بهم بده..... ! ولی نه..... اینا همش خیال باطله٫ چون اونا که دختر به چوپون نمیدن. پس بهتره همون نی خودم رو بزنم و پامو از گلیمم درازتر نکنم. آره بابا٫ هر کسی باید جایگاه خودشو بشناسه... ولی...
ولی تو این دوره زمونه٫ کی به کیه... تاریکیه !!!!

شادی و عزا در ایران و بریتانیا
رفته بودم به یک مغازه ی کارت فروشی در لندن تا برای تولد ۲۱ سالگی مینا که فردا (۱۷ آمرداد) هست کارتی تهیه کنم. قبل از اینکه وارد قسمت کارتهای مخصوص تولد بشوم٫ به دیگر کارتها نیز نگاهی انداختم و دیدم چقدر مناسبتهای گوناگونی هستند که انگلیسی ها به هم کارت تبریک میدهند ! در واقع میتوان گفت برای شادی٫ به دنبال هر بهانه ای میگردند. مناسبتهایی بود که حتی فکرش را نمیکردم به یکدیگر کارت دهند. در کل یک روز عزا داری در این کشور ندیدم و همه ی مراسمها با جشن و شادی همراه هستند. اما در مملکت خودمان تا دلت بخواد روزها و حتی ماه های عزا و ماتم وجود دارد و جالب اینجاست که هیچ کدام از این مناسبتها ایرانی نمیباشند و همگی عربی هستند٫ و جالبتر اینکه کشورهای عربی هم زیاد به این سوگواری ها و ماتم ها اهمیتی نمیدهند ! تمام مراسم هایی که به تاریخ ایران ربط دارند٫ با شادی و سرور همراه هستند و هیچگونه غمی در آن نمیبینیم. بقول دوستان٫ شده ایم کاسه ی داغ تر از آش ! در تقویم ایران هم از حدود ۲۵ روز تعطیلی٫ فقط ۶ تای آن متعلق به ایران است !!! البته همین ۶ تا هم تعطیلات سال نو هست. بهرحال امیدواریم شادی ها در کشورمان فزون تر یابند تا روح نشاط و امید در جامعه نمایان شود. به مینای عزیز نیز٫ زادروزش را شادباش میگوئیم و آرزوی تندرستی٫ عشق و شادمانی در زندگی اش داریم ![]()
![]()
![]()
در روزهایی که مشغله های ذهنی و روحی٫ اونم تو یه کشور غریب زیاد میشه٫ یه فضای بی هیاهو و آرام بخش میتونه کمک خوبی باشه.
لارا دختر ۹ ساله ای که خیلی دوست داشتنیه٫ بیشتر مواقع از باباش میخواد تا بیارتش پیش من و خیلی دوست داره وقتی میاد پیشم٫ تمام سازهامو براش بیارم تا باهاشون ور بره. لارا عاشق موسیقیه و چند سالیست به کمک تشویقهای پدرش٫ ویولن میزنه.
دیشب اومد محل کار پیشم و من هم که سه تارم رو با خودم آورده بودم اونو تا حدودی همراهی کردم. از قطعات کلاسیک مانند چهار فصل و باخ گرفته٫ تا کارهای استاد ابولحسن صبا در موسیقی ایرانی٫ که قبلا نت آن را بهش داده بودم٫ همه را نواخت. موقعی هم که ساز میزنه یه خونسردی خاصی داره و هرازگاهی یه نیم نگاهی به بقیه میندازه و چشمک میزنه و لبخند. از مهربانیش هم که هرچی بگم کم گفتم. یه جعبه با خودش آورده بود تا برای سازمانهای خیریه پول جمع کنه. جعبه ی ویولن خودش و کیف سه تار من رو پهن کرده بود تا بصورت نمایشی٫ مردم اونجا پول داخلش بریزند. از من هم قول گرفته تا یه روز ببرمش تو ارکستر سمفونیک خانوادگی بی بی سی و اونجا باهامون کنسرت بده.
راستی این روزها کارتون دکتر ارنست رو تماشا میکنم. تو یکی از قسمتهاش٫ دکتر ارنست زمانیکه مقاومت همسرش آنا رو در مقابل گرگهای وحشی برای حفظ فرزندانش دید٫ جمله ای زیبایی به زبون آورد: مادر در حین خطر قویترین فرد است.
خانه ام آتش گرفته ست.... آتشی جانسوز
۱۲ سال پیش زمانیکه ۲۰ میلیون رای پاک به خاتمی داده شد٫ مردم به خیابانها ریختند و جشن و پایکوبی به راه انداختند. اکنون فردی٫ نه از جنس مردم٫ بلکه از جنس حکومت٫ با اعلام ۲۴ میلیون رای (!!!!!!!!!!!!) به عنوان رئیس جمهور منصوب شده است. این بار از آن شادی و شعف پیشین مردم خبری نبود و آنها به نشانه ی تعجب و طلب حق خود با بغض و نگرانی به خیابانها ریختند٫ اما چه آسان به خاک و خون کشیده شدند ! جمعیت میلیونی که ۲۵ خرداد در تهران و دیگر شهرستانهای کشور گردهم آمدند و به تقلب بی سابقه در انتخابات ریاست جمهوری اعتراض کردند٫ نه از جانب حکومت حمایت شدند٫ نه هیچ رسانه ی ملی پشت آنها را گرفت و نه با اتوبوسهای سازماندهی شده از شهرستانهای اطراف آمدند. آنها یکدل و همصدا جمع شدند تا رای خود که در صندوقهای انتخاباتی محو شده بود را پس بگیرند و با شعار "رای من کجاست؟" و مرگ بر دیکتاتور" این حکومت را که به شعورشان توهین کرده است مورد انتقاد قرار دادند. آنها آمدند تا از حق خود دفاع کنند٫ اما با کشتار و خونریزی مواجه شدند و براستی که سزاوار مردمی که دموکراسی میخواهند این نبود. تصاویر زخمی و قتل عام جوانان میهنم توسط نیروهای بی رحم انصار حزب الله و گارد یگان ویژه٫ خاطرم را آزرد. جالب اینجاست که صدا و سیمای دروغگو و یک طرفه ی ایران٫ این خیل عظیم حامیان میرحسین موسوی که در این ۳۰ سال بی سابقه بوده است را نادیده گرفت و گزارش داد که اراذل اوباش به اماکن دولتی حمله ور شدند !!!! در حالیکه در فیلمها و تصاویر دریافتی مشاهد میشود که چطور مردم توسط نیروهای پایگاه مقاومت بسیج به گلوله بسته شده اند.
راستی شما تاکنون این جمعیت عظیم حامیان موسوی و کروبی در ۲۵ خرداد را در این ۳۰ سال دیده بودید؟
و براستی واقعا رای ما کجاست ؟؟؟!!!!
![]() |
آهنگ وفاداری
آره خودمم٫ برگشتم... مگه قرار بود برنگردم ؟ تعجب داره ؟!! قول داده بودم که برگردم٫ حالا هم به عهد و وفام عمل کردم. اصلا آدما باید به عهد و وفاشون پایبند باشند. هیشکی از آدم باوفا بدش نمیاد. ولی خدا نکنه آدم به عهدش عمل نکنه ! وای وای وای...... . راستی من اسم وبلاگم آهنگ وفاست٫ ولی هیچ موقع فرصت نشد در مورد وفا بنویسم. اینقدر خوبه آدم به تعهدش عمل کنه که نگو ! انگلیسیها وقتی میخوان برند سر یه کاری٫ معمولا اولش یه فرم commitment (تعهد) رو امضا میکنند. همه جا تعهد و پایبندی نیازه. تو محیط کار٫ تو درس٫ تو عشق٫ تو روابط خانوادگی٫ تو ورزش٫ تو.............
راستی یه چیز جالبه دیگه یادم اومد. الان که دارم این پست رو مینویسم٫ متوجه شدم که سالگرد راه اندازی وبلاگم هست. آره بچه ها٫ آهنگ وفا هم یک ساله شد. دیگه کم کم داره از گاگاله در میاد و شروع به راه رفتن میکنه. ولی باور کنید احساس میکنم چندین ساله باهاتون هستم. این کلبه که راه انداختم٫ اسمشو گذاشتم آهنگ وفا تا یه وقت به سرم نزنه رهاتون کنم. اصلا من آدمی نیستم که با کسی عهد همراهی ببندم٫ بعد ولش کنم... !
و در آخر هم از همه تون ممنونم که تو این مدت غیبتم٫ بهم سر زدید. و پوزش میخوام که نتونستم به خونه ی مجازی تون بیام٫ ولی قول میدم تلافی کنم. جواب نظرات پست قبلی هم داده شده...
پاورقی: وبلاگ گریه ی بید هم دیگه تعطیل شده. دلم گرفت ![]()
من و برنامه هام و گرفتاریهام......
بی معرفت شدم دوستان٫ مگه نه ؟ آره خودم میدونم.. حالا هم اومدم که ضمن تائید حرف شما بگم که این روزها خیلی مشغله زیاد دارم. واسه همینه که وقت نمیکنم به شماها سر بزنم٫ پس یه موقع فکر نکنید آهنگ وفا٫ بی وفا شده ! دارم میام ایران و طبق معمول همه ی کارهام رو گذاشتم دقیقه ی نود. درسهای عقب افتاده٫ تمرین برای کنسرت ۲۳ مارچ٫ خرید برای ایران اومدنم و خیلی کارهای دیگه که باید تو لندن انجامشون بدم. دیگه اینکه چهارشنبه هفته ی بعد عازم میلان ایتالیا هستم و بعدش به شهر پارما میرم تا سری به یکی از دوستان قدیمی ام بزنم و سپس از اونجا راهی میهن شوم. خب طبیعی هم هست ایران که میام٫ سرم باید خیلی شلوغ باشه....
همه ی این حرفها رو زدم تا زمینه سازی کنم و بگم که آهنگ وفا داره برای یه مدت کوتاهی به تعطیلی میره. یعنی اینکه آهنگ وفا هم بهونه ی تعطیلات نوروزی گرفته. بنابراین با این تفاسیر٫ دیگه وقت نمیکنم به دوستان نازنینم که دلم براشون خیلی تنگ خواهد شد٫ تو این مدت سر بزنم. البته شما اگه فرصت داشتید به این کلبه سر بزنید تا چینی نازک تنهائیش شکسته نشه. براتون آرزوی سال خوبی دارم و همینجا نوروز رو به همه تون شادباش میگم. موسیقی وبلاگ هم یه آهنگ هست از موسیقی جنوب خراسان بنام " عید نوروز" از سیما بینا در دستگاه سه گاه. امیدوارم لذت ببرید..
حسرت و فرصت
داشتم به سه تار استاد لطفی در آلبوم "بیاد درویش خان" گوش میدادم و ذوق میکردم از هنر نوازندگی اش٫ بخصوص آنجا که در گوشه ی دلکش چه خوش مینوازد.
پیش خودم فکر کردم لطفی چگونه لطفی شده است ؟ یعنی علاقه٫ استعداد٫ مشوق و پشتکار فقط داشته است ؟.... خیر... حالا اگر جوانی کم سن و سال در روستایی با امکانات محدود هر ۴ موارد فوق را دارا باشد٫ آیا میتواند چنین شود ؟ گذشته از موسیقی٫ در بسیار دیگری از هنرها و حرفه ها نیز٫ آنهایی که با کمبود امکانات در مناطق شان مواجه هستند٫ بندرت میتوانند پیشرفتی در آن زمینه داشته باشند. تعداد بیشماری را میشناسم که به رشته های مختلف هنری٫ فنی٫ ورزشی و غیره علاقه مند هستند٫ اما افسوس که به آن دسترسی ندارند و در حسرت آن میمانند٫ بویژه آن نازنینی که مدت های زیادیست عاشق یادگیری بربط است٫ ولی.... . بقول معروف٫ هر چی هست مال شهری ها هست ! خودم که یک روستایی بودم (که البته هنوز هم خوی روستایی دارم و همیشه نیز خواهم داشت) با آنهمه علاقه ای که از بچگی به موسیقی داشتم٫ چنانچه مجالی دست نمیداد که به شهر راه پیدا کنم٫ شاید هرگز دستم بر روی ساز نمیرفت. گاهی هم حسرت روزهای هدر رفته میخورم که ای کاش فرصتی داشتم تا بیشتر استفاده میکردم.
اکنون به افرادی می اندیشم که شرایطشان برای دستیابی به زمبنه های مختلف فراهم است و افسوس که قدرش را نمیدانند٫ اما آن بچه ی روستایی باید در آرزوی آن چه میخواهد بماند...
هیجانات و تعصبات کاذب
خیلی وقته که عهد کرده بودم هیجاناتم رو موقع تماشای فوتبال کنترل کنم٫ اما مگه میتونم !!! هنگامی که بازی میکنم خیلی آرامش دارم٫ ولی در حین تماشا٫ بدنم پر از استرسه٫ که فکر کنم این هم برمیگرده به تعصب کاذبم و شخصا معتقدم تعصب تو هر زمینه ای نادرست است٫ ورزش٫ سیاست٫ مذهب٫ ملیت٫ فرهنگ و غیره. ظاهرا اینجور که دکترا میگند٫ استرس یکی از مهمترین عوامله سکته است٫ واسه همین دوست ندارم هنگام دیدن بازی٫ خودمو به آب و آتیش بزنم.
خلاصه دیروز دوستام بهم زنگ زدند گفتند زرتشت زود پاشو بیا که تو فلان رستوران ایرانی نشستیم و منتظرتیم برای تماشای شهراورد استقلال و پرسپولیس. رفتم و اونجا نشستم که مثلا آروم بازی رو نگاه کنم. هر دقیقه که میگذشت برای اون دوستان هوادار تیم رقیبم کری میخوندم٫ تا اینکه استقلال گل رو زد و ما هم با اجازت پریدیم تو هوا و با رفیقای آبی دوستمون داد و بیداد راه انداختیم تا دقیقه ۹۲ که اون پنالتی لعنتی اعصابمون رو بهم ریخت. از رستوران که زدم بیرون٫ چنان سر دردی گرفتم که نگو ! اومدم خونه و گرفتم خوابیدم ولی همچنان سرم بدجوری درد میکرد. پیش خودم گفتم مثلا امروز میخواستم آروم (relax) باشم ولی آخرش هم اینطور شد.
باور کنید این هیجانات بیخود٫ خیلی ضرر داره و روان و جسممون رو نابود میکنه. بهتره تا اونجا که میتونیم از این کار بپرهیزیم تا به سلامتی مون ضربه نزنه. البته افراد متخصص٫ مخصوصا جناب دکتر پرتقالی و خانم معصومه بهتر میتونند در این زمینه اظهار نظر کنند..
اشک و فهم
چون خوابم نمیبرد٫ گفتم بهتر است لحظاتی به موسیقی گوش دهم. یک فایل تصویری که مربوط به حدود ۳۰ سال گذشته بود را گذاشتم و نگاه کردم. هنرمندان استان بوشهر٫ در شبی تحت عنوان "شب شروه" گرد هم آمده بودند. شروه (sharveh)٫ یک گوشه ای حزین از آواز دشتستانی آن نواحی است که با خون و پوست مردمان آن دیار عجین شده است. شروه خوانان٫ تماما اشعار فائز را میخواندند و حضار نیز غرق در اشک شده بودند. بله... میگریستند٫ چونکه میدانستند چه میگوید و میفهمیدند حرف دل فائز را... ! گریه گاهی برایمان نیاز است تا اندکی خودمان را خالی کنیم و چه خوب است اگر محرک آن اینچنین مثبت باشد.
چند شب پیش در مراسم درگذشت همسر جناب امیر فرامرزیان٫ خلبان پیشین ارتش ایران حضور پیدا کردم. مجلس با این شعر از مولانا آغاز شد:
مرغ باغ ملکوتم٫ نیم از عالم خاک - چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
سپس حرفهای حزن انگیز خانواده ی آقای فرامرزیان در وصف آن عزیز از دست رفته شان.... . بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمامی افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید.
من نیز حدود نیم ساعت در مکانی که نور آن از چندین شمع تامین میشد٫ ساز زدم (دشتی٫ مثنوی افشاری و بیات ترک) و دوست خوبم احسان نیز دقایقی با تار مرا همراهی کرد. آقای پرویزیان هم با شعری از حکیم خیام٫ مجلس را به پایان برد:
در راه بازگشت به منزل با خود گفتم امشب مجلس ختمی برگزار شد که در آن شعر بود٫ موسیقی بود و حرفهای دل بازماندگان آن شادروان هم بود. همه گوش دادند٫ فهمیدند٫ لمس کردند و گریستند....
ای کاش مجالس ختم٫ همیشه اینچنین برگزار میشد و در آنجا٫ کلامی و نوایی به گوش میرسید که مخاطب٫ معنای آن را بغهمد و بتواند با آن ارتباط برقرار کند. چه خوش آن نوایی که از زبان خودمان باشد...
مشهدی زینب
مشهدی زینب٫ دختر عموی پدر بزرگم بود. مشهدی زینب٫ چشمهاش خیلی ضعیف بود. مشهدی زینب٫ منو خیلی دوست داشت. مشهدی زینب٫ بیش از ۱۰۰ سال عمر کرد. مشهدی زینب.... آخی٫ بالاخره سالها پیش مرد...
همه اونو با نام "خالاَو" (خاله در گویش محلی ما) میشناختنش. خالاَو دایه بود و زنان باردار به چشم یه فرشته بهش نگاه میکردند. خالاَو پیر بود٫ بازمانده از نسل قاجار بود٫روستائی بود٫ سواد خواندن و نوشتن نداشت٫ چشمهاش هم که گفتم٫ خیلی ضعیف بود... اما خیلی میدونست. با اینکه بچه بودم و ۸۰ سال اختلاف سنی باهاش داشتم٫ ولی همیشه مایل بودم تا دیروقت بیدار بمونم و پای صحبتاش بشینم. چقدر دوست داشتیم شبا خونمون بمونه. همیشه برامون نقل و نبات میاورد. یه شب ازش پرسیدم: خالاَو تو اینهمه چیزو از کجا میدونی ؟؟!!! .. گفت: "از همه جا مادر٫ مثلا از رادیو. من هر شب رادیو گوش میدم".. پیش خودم گفتم: رادیو ؟؟؟!!! مگه خالاَو هم گنجشک لالا٫ سنجاب لالا گوش میده !!! چه میدونستم او تمام اخبارا رو دنبال میکنه ! بعدها فهمیدم فرقش با دیگر هم سن و سالاش چیه... او دنیا و تفکرات مردم دنیا رو تو آبادی شون خلاصه نمیکرد. پاهاش درد میکرد و همیشه عصا به همراه داشت٫ اما با فکرش٫ به آنسوی مرزها قدم بر میداشت و شاید پیش خودش فکر میکرد حقیقت واقعا آن چیزی نیست که فقط مردم دِه خودشون میگند و شاید هم هزاران هزار نفر٫ در هزاران هزار گوشه از دنیا هستند که یه جور دیگه می اندیشند و اغلب هم میگند حقیقت با ماست.
بد نیست ما هم همانند خالاَو٫ به دنیای اطرافمون یه نگاهی بندازیم تا ببینیم کجای کاریم.....
قدم منه به خرابات٫ مگر به شرط ادب !
قبل از آنکه وارد اتاقش شوم٫ همیشه خیره میشدم به آن تابلوی خوشنویسی بالای درب چوبی که بر روی آن نوشته بود: قدم منه به خرابات٫ مگر به شرط ادب !.. گاهی با خود زمزمه میکردم آیا من خود شرط ورود به آن مکان را دارم ؟!!!
آن نکو مرد که اکنون نامش از خاطرم رفته است٫ به سفارش دوست نازنینم محمدرضا خرم ٫ به من درس ریاضی میداد و کلبه ای داشت در چهار راه ادبیات شیراز که هفته ای ۳ روز افتخار میهمانی اش را داشتم. فضای خانه اش طوری بود که من بیشتر محو آن سه تار آویزان شده٫ قاب عکس بزرگ استاد شجریان و صدای دلنشین موسیقی آرام بخش سنتی بودم تا یادگیری ریاضی ! آن زمان به انجمن خوشنویسان جهت فراگیری فنون خط نیز میرفتم و اندک قدمی در این حرفه ی هنری داشتم. تابلوهای خوشنویسی همیشه و همه جا نظرم را جلب مینمود٫ ولی آن تابلو٫ بیشتر مرا به عمق آن کلام لسان الغیب برد و شرط ادب را برای خود تحلیل میکردم.
ادب که از آداب می آید٫ اکنون رنگ و روی دیگری به خود گرفته است و گزاف نیست بگوئیم جوانان امروز با این واژه بیگانه اند. آن محبت٫ آن احترام به بزرگترها٫ آن معرفت و کمال٫ آن سادگی و پاکی٫ آن ادب.... همه و همه از چهره ی آنان رخت بر بسته است. چگونه میتوان حرکتی کرد تا آنان به شرط ادب٫ در خرابات وجودی شان قدمی نهند ؟
تکنولوژی موجب پیشرفت یا..... ؟
این خبر با وجود اینکه دیگران را ذوق زده و شوکه نمود٫ اما منو نگران و متاسف کرد: ژاپنی ها دستگاهی ساختند که آدم هرچی تو مغزش تصور کنه رو تو یه صفحه ی مانیتور نشون میدند. میگند تا چند وقت دیگه حتی موقع خواب اگه کنارت بذارند٫ خوابهایی رو که میبینی هم به تصویر میکشند. خب این نشون میده که دیگه هرچی تو سرت میگذره رو در آینده میدونند. ضمنا رباطهایی ساختند شبیه انسان که باز میگند هر کاری رو انجام میده و حتی احساس هم دارند !!! آدمها هم تا حالا با چند تاشون ازدواج کردند و سال ۲۰۵۰ دیگه اون رباطها دقیقا مانند خود انسان هستند !
تکنولوژی خوبه... بله٫ قبول دارم٫ اما نه در اون حد که آسایش٫ امنیت٫ صفا و عشق رو ازمون بگیره. من میخوام تو پیاله آب بخورم٫ نه اینکه آماده آب بریزند تو دهنم. میخوام سکوی ایوون خونمون رو خودم جارو کنم٫ نه اینکه برام تمیزش کنند. میخوام وقتی دلم تنگ میشه نامه بنویسم٫ نه اینکه ایمیل بزنم. میخوام..... ٫ اصلا خیلی چیزا میخوام انجام بدم که دلم هواشو میکنه٫ اما این تکنولوژی بی مروت اجازه نمیده. اگه باهاش حرکت نکنیم هم بهمون میگن تو عقبی. گاهی اوقات آرزو میکنم هرچه زودتر بمیرم تا این زندگی سراسر ماشینی رو نبینم. میخوام خودم باشم. دوست ندارم کسی مغزمو دیگه بخونه !
اگه تکنولوژی در این حد میخواد پیش بره٫ من که نیستم٫ شما چطور ؟؟؟
(چنانچه فرصت کردید مطلب جدید وبلاگ نی نامه را (دل و عقل) بخونید و نظر هم بدید. جالبه)
من اینجور فکر میکنم٫ تو هم اونجور !!!
|
| |
اینو میدونم که هر کسی یه جور فکر میکنه و طرز تفکر و احساسات آدما هم متفاوته. میدونم نباید انتظار داشته باشم که دیگران مانند خودم فکر کنند و همینطور خودم هم مثل دیگران. ولی گاهی پیش میومد وقتی داشتم به یه موسیقی گوش میدادم و لذت میبردم٫ پیش خودم میگفتم آخه مگه میشه آدم مثلا "ابو عطای لطفی" ٫ "آواز شجریان در آلبوم دستان" ٫ " بیداد مشکاتیان" و اینجور شاهکارها گوش بده و خوشش نیاد !!! و در یک طرز تفکر کاملا غلط باز به خودم میگفتم٫ چرا این اشخاص تو این حال و هوا نیستند و دارند یه چیزایی گوش میدند که...... ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! خلاصه گذشت تا اینکه خانم محترمی که یه روز مهمونمون بود رو کرد و خطاب به من گفت: زرتشت جان واقعا حیفه شما هنوز جوون هستید و این چیزا گوش میکنید !!! این چیزا برا سن شما خیلی زوده و برو آهنگهای شاد گوش کن !!!!! .... خوب٫ از شنیدن این حرفها٫ هم خندم گرفت و هم به فکر فرو رفتم که پس بقیه هم در مورد من چنین فکر میکنند ! موندم که چه طرز تفکرهایی درست و چه نوع اندیشه هایی غلط است ؟ آیا بنظر شما ما باید تحمل عقاید همدیگرو داشته باشیم٫ یا اینکه خیر٫ عقاید یکدیگرو به هم تحمیل کنیم ؟ آیا واقعا ما باید کسانیکه که مثل خودمون نمی اندیشند رو یه جور دیگه نگاهشون کنیم ؟ در کل خودم شخصا به این نتیجه رسیدم که اونا یه جور دیگه از این دنیا لذت میبرند و من هم یه جور دیگه٫ اما میخوام یه چیزی بگم (گرچه شاید شما حمل بر تعصب کادب من بدونید) و اون هم اینه: افرادی که با موسیقی سنتی بیگانه هستند و بعنوان نمونه٫ "راست پنجگاه لطفی٫ شجریان و فرهنگ فر" را تاکنون نشنیده اند٫ و اگر هم بشنوند احساسی به آنها دست نمیدهد٫ از نعمت بزرگی در دنیا محروم هستند. ![]()


























